تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست... - خدا - 5

و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدا را می بینم، همه جا، با همه کس، با همه رنگ...

 

خدا - 5

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

یکی از چیزایی که میدونیم وجود داره ولی نمیدونیم چیه دوست داشتنه. همه آدمها تعریفی از دوست داشتن برای خودشون دارن. بعضیها دوست داشتن رو تو سطح بالاتر اون یعنی عشق هم درک می کنن. بعضیها هم با چشیدن معنی والای دوست داشتن اعتقاد پیدا کردن که از عشق برتره.

تقریبا همه هم قبول دارن که عشق و دوست داشتن مفهومی فراتر از ماده است. عاشقها حرفهای منو بهتر از بقیه میفهمن!

عشق یه چیزیه که بدون تاثیر ماده بوجود میاد. انرژی داره. خیلی زیاد، حتی زیادتر از انرژی که ماده میتونه بوجود بیاره.

بعضی وقتها دوست داشتن دوطرفه است. شما از یکی خوشتون میاد و اون هم به شما علاقمنده بدون اینکه باهم رابطه ای داشته باشین. قرار نیست حتما دوطرف این احساس جنس مخالف باشن. شاید برای خود شما هم پیش اومده که به یکی که همجنس خودتونه احساس یه جور محبت و نزدیکی پیدا می کنین بدون اینکه طرف رو بشناسین و بعد که باهاش آشنا میشین میفهمین اون هم همچین احساسی نسبت به شما داشته. اینجا نمیدونین چه چیز طرف به دلتون نشسته چون واقعا هم هیچ چیز مادی این احساس رو نساخته. ولی میدونیم یه چیزی هست.

من از این مساله نتیجه میگیرم ذهن آدمها باهم در ارتباطه. بعضی وقتها ممکنه با آدمهایی ارتباط برقرار کنیم که هیچ وقت ندیدیمشون. بنابراین تفکر ماهیتی داره که فراتر از ماده است و میتونه زمان و مکان رو بشکافه. واسه دوست داشتن زمان و مکان معنی نداره. ممکنه شما عاشق کسی باشین که احتمالا 1 سال پیش فوت کرده و شما تو فکرتون باهاش حرف بزنین. بنابراین ماهیت دوست داشتن و به تبع اون تفکر ماهیتی فرامادی داره. بعضیها اسم اون رو میذارن روح و معتقدن چیزیه که ما نمیتونیم ببینیمش. راست هم میگن.

میدونیم که هر ارتباطی نیازمند یه کانال ارتباطیه. وقتی ذهن من با ذهن یه نفر ارتباط برقرار میکنه یه چیزی اون وسط هست که این ذهنها رو به هم وصل می کنه.

مثلا وقتی ارتباط مادی برقرار می کنیم زبان ما فرستنده است و گوش طرف گیرنده و هوا به عنوان کانال عمل می کنه. تو ارتباط تفکرها هم کانالی هست که ذهنها رو به هم مرتبط میکنه. ممکنه بعضیها اسم اونو بذارن «خدا». چیزی که ذهن منو به طرف مقابل وصل میکنه.

من یه تعریف دیگه ای میگم. ذهن من و ذهن طرف و این کانال ارتباطی رو «در مجموع» فعلا میگم خدا. پس مثل سلولهای مغز که از طریق سلولهای واسطه باهم ارتباط برقرار می کنن در مجموع باهم تشکیل یه مجموعه به نام مغز میدن.

هیچ کدوم از این سلولها به تنهایی نمیتونن قدرت مغز رو درک کنن. هرکدوم فقط یه سلول عصبی ساده است که کار خودش رو انجام میده. اما مغز یه چیز خیلی قدرتمنده با تواناییهای فوق العاده. خیلی خیلی فراتر از قدرت درک سلول عصبی. من میگم ممکنه این دوست داشتن هم همینجوری باشه. همه دوست داشتنهای دنیا از یه ریشه سرچشمه میگیرن. ذهنهای ما مثل سلولهای اونه و ارتباطات ما و دوست داشتنهای ما فقط بخشی از دوست داشتن و عشق کل و بزرگه که ما نه میتونیم اونو درک کنیم و نه در حد و اندازه اونیم. هرکدوممون یه تصوری از دوست داشتن داریم ولی درک ما درحد همون بهره ایه که از این دوست داشتن بردیم.

از طرفی دوست داشتن فقط محدود به دوست داشتن یه آدم نیست. دوست داشتن اشیا و کارها و حتی دوست داشتن خودمون هم انواعی از دوست داشتنه.

ما همه کار میکنیم چون دوست داریم اون کار رو انجام بدیم. ما تصمیم میگیریم بریم بیرون. چرا؟ چون دوست داریم بریم بیرون. شاید یکی بگه من مجبورم برم بیرون. نتیجه این جبر چیه؟ مثلا میگه اگه نرم بیرون منو می کشن. باز هم دوست داشتن نقض نمیشه. من دوست دارم برم بیرون تا زنده بمونم. یا من دوست ندارم بمیرم. باز هم در نهایت برمیگرده به همون مساله دوست داشتن یا تصمیم گرفتن.

تصور کنین یه روز از خواب بیدار میشین و میخواین هیچ دوست داشتنی تو زندگیتون نباشه:

بیدار میشین و باید برین سر کار. میگین میخوام برم سر کار. این خواستن همون دوست داشتنه.

پس تو این لحظه به اختیار یا اجبار سر کار رفتن رو از همه چی بیشتر دوست دارین!

پس تصمیم میگیرین برای حذف این دوست داشتن نرین سر کار. پس میگین: من سر کار نمیرم.

بنابراین تو این لحظه خودتون دوست داشتین که نرین سر کار!

یعنی در هر دو صورت دوست داشتن وجود داره و نمیشه حذفش کرد.

پس دوست داشتن همیشه و همه جا باهامو هست. ولی ما هیچ وقت بهش اینجوری نگاه نمیکنیم. اونقدر واضحه که هیچ وقت راجع بهش فکر نمیکنیم. چیزی که همه زندگیمون با اونه ولی خیلی وقتها فکر می کنیم از دوست داشتن خیلی فاصله داریم!!!

همچنین گفتیم ممکنه یه حالت بینهایت و سراسری داشته باشه که ما فقط یه بخش خیلی کوچیک از اونیم. یه نقطه از بی نهایت.

پس من اینجوری جمع بندی می کنم:

1)     چیزایی تو زندگی وجود دارن که انقدر بهمون نزدیکن و انقدر تو زندگیمون هستن که ما هیچ وقت متوجه اونها نمیشیم.

2)     ما و تفکرمون ممکنه بخشی از یه بی نهایت باشیم که هیچ وقت نمیتونیم همه اونو درک کنیم ولی از ارتباطاتمون میتونیم نشونه هایی از اونو ببینیم.

3)     ارتباط سلول مغزی و کل مغز مثال ارتباط ما با هستیه. ما با تمام هوشمندیمون حتی قدرت تصور هوشمندی و عقل و درایت هستی رو نداریم.

4)     چیزای زیادی تو زندگی هستند که ماهیتشونو نمیدونیم ولی میدونیم وجود دارن. و چون همه اونها از تفکر سرچشمه میگیره میشه نتیجه گرفت تفکر از جنسی غیر از ماده یا انرژیهای شناخته شده است.

خودتون هم رو این مسائل فکر کنین. شاید به نتایج دیگه ای هم برسین. من تو پست بعدی ادامه مطالب رو عرض می کنم.

موفق باشین!