تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدا را می بینم، همه جا، با همه کس، با همه رنگ...

 

2- ذهن بی انتها؛ جسم پر توان

 

نوع مطلب :2 - انسان ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

من فکر می کنم بهترین شروع برای بررسی قدرت انسان دیدن یه فیلمه! فیلم راز محصول سال 2006

سعی می کنم به زودی نسخه کم حجم اون رو براتون آپلود کنم ولی برای اینکه فیلم رو با کیفیت بهتر ببینین باید اون رو بخرین! نسخه ای که من براتون آپلود می کنم توسط دو نفر از دوستان عزیز تبریزی ضبط و تدوین شده. آخر فیلم هم کتابهایی برای بهره گیری بهتر از فیلم معرفی شده که توصیه می کنم حتما اون کتابها رو بخونین.

چند تا کتاب دیگه هم من معرفی می کنم: کتابهای «قدرت دعا» و «قانون شفا» نوشته خانم کاترین پاندر و کتاب «ذهن بی انتها، جسم پرتوان» نوشته دکتر دیپاک چوپرا.

بنابراین امیدوارم این بحث رو در کنار فیلم راز و کتابهای معرفی شده دنبال کنین!

بریم سراغ بحثمون!

تا اینجای بحث به این نتیجه رسیدیم که علم خدا ارتباطی به اختیار ما نداره و ما خودمون تصمیم میگیریم کاری رو انجام بدیم یا نه و خدا فقط چون آینده براش روشنه میدونه که ما در گذشته ی آینده (یعنی زمان حال) چه انتخابی می کنیم.

اما ببینیم قدرت انسان در چه حدیه و اصلا چه کارهایی از انسان بر میاد.

من میخوام این موضوع رو با بحثی در مورد ذهن شروع کنم. روانشناسها تعاریف و تقسیم بندیهای مختلف و متفاوتی از بخشهای مختلف ذهن ارائه دادند و اسامی گوناگونی برای اونها انتخاب کردند. من یکی از این تعاریف رو که توی یکی از کتابها دیدم انتخاب کردم که راجع بهش صحبت کنم. البته سعی می کنم بحثم بیشتر از اینکه علمی و براساس نظریات روانشناسها باشه، حسی و ملموس باشه طوری که همه بتونن لمسش کنن.

همه ما میدونیم بخشی از ذهن به ضبط وقایع و رویدادها می پردازه. توی این بخش ذهن همه چیزایی که از قبل از تولدمون تا همین لحظه احساس کردیم، شنیدیم و دیدیم ذخیره میشه. من اسم این بخش رو میذارم «ذهن نیمه هشیار». شما میتونین هر اسمی دلتون خواست روش بذارین.

ذهن نیمه هشیار  به خودی خود هیچ حساب و منطقی نداره و فقط مثل یه صفحه سفید می مونه که همه تجربیات ما رو توی خودش ذخیره می کنه. جالب اینجاست که هیچ دو نفری در دنیا وجود ندارن که محتویات بخش نیمه هشیار ذهنشون یکی باشه! حتی دوقلوهای چسبیده تجربیات متفاوتی از زندگی دارن. (مثلا وقتی یه جا نشستن هر کدومشون به یه طرف نگاه می کنن و هرکس از یه زاویه دنیا رو می بینه. حتی ممکنه در گوش یکیشون چیزی گفته بشه که اون یکی نشنوه و ... . همه این عوامل دست به دست هم میدن تا تجربیات به هم چسبیده ها هم کاملا مشابه نباشه.)

این که میگم همه چی توی ذهن نیمه هشیار ذخیره میشه الان کاملا از نظر علمی اثبات شده است. شما ممکنه خیلی چیزها رو فراموش کنین ولی این به معنی پاک شدن اونها از ذهن نیست. مثلا با هیپنوتیزم میشه همه خاطرات یه نفر رو به یادش آورد. همچنین این مساله که بعضی چیزها از یادمون میرن یا اینکه مسائل مختلف رو به مرور زمان فراموش می کنیم این نکته رو میرسونه که احتمالا ساختار ذهن نیمه هشیار یه ساختار لایه لایه است.

یکی دیگه از بخشهایی که توی ذهن ما وجود داره بخش پردازش و تفکره.

من اسم این بخش رو میذارم «ذهن هشیار». این بخش مثل یه ماشین حسابه و کارش فقط پردازش اطلاعات و تصمیم گیریه. ذهن هشیار بدون خطا عمل می کنه. یعنی همیشه و در هر لحظه درست ترین تصمیمی که میتونه رو اتخاذ می کنه. نکته جالب اینجاست: ذهن هشیار برای تصمیم گیری از اطلاعات ذهن نیمه هشیار استفاده می کنه. ذهن نیمه هشیار هیچ دو نفری هم مثل هم نیست. از طرفی ذهن هشیار با توجه به اطلاعات ذهن نیمه هشیار، درست ترین تصمیم رو انتخاب میکنه! حالا سوال اینجاست: معیار درستی چیه؟!

معیار درستی و نادرستی یه کار، تجربه و باوریه که ما از قبل در ذهنمون داریم. این تجربه و باور در ذهن نیمه هشیار ذخیره شده و در مورد هر دو نفری که در نظر بگیریم متفاوته. از طرفی همه ما باورهایی در ذهن داشتیم که الان معتقدیم اشتباه بوده. یا باورهایی داریم که در آینده ممکنه با توجه به تجربیات جدیدتر متوجه بشیم باور اشتباهیه. بنابراین تا اینجا هیچ معیاری برای درست بودن یا نادرست بودن تفکر، اندیشه و تصمیم انسانها وجود نداره! یعنی ما حق نداریم راجع به اشتباه بودن یا نبودن کار افراد قضاوت کنیم چون اون شخص با توجه به داده های ذهن نیمه هشیارش درست ترین تصمیم رو گرفته!

تا اینجای بحث هیچ معیاری برای خوبی و بدی یا درستی و نادرستی پیدا نکردیم! چون ذهن نیمه هشیار افراد متفاوته و بنابراین برای تشخیص درست و نادرست، نامعتبره. شاید گفته بشه بعضی تجربیات برای همه اتفاق افتاده و در واقع جزو بدیهیاته. ولی واقعیت اینه که توی دنیا هیچ چیزی بدیهی نیست. مثلا اگه برگردیم به هزار سال پیش، مردم فکر می کردن زمین مرکز جهانه و خورشید و ماه به دور اون در حرکتند. اگه اون روز به کسی می گفتین زمین شکل کروی داره و به دور خورشید میچرخه هیچ کس حرف شما رو باور نمیکرد. اما آیا اینکه همه می دونستن (یا فکر می کردن) که زمین مرکز جهانه، اعتباری برای این باور محسوب میشد؟

در مورد علوم امروزی هم همینطوره. بارها و بارها پیش اومده که محققین به مساله ای رسیدن و بعد از مدتی اون مساله کاملا نقض شده. بنابراین حتی علم هم نمیتونه معیاری برای درستی یا نادرستی باشه!

در کنار این دو بخشی که در مورد ذهن گفتم، یه بخش دیگه هم تو ذهن وجود داره که هنوز بهش نپرداختیم!

چیزایی وجود داره که در مورد همه آدمها صدق میکنه. همه آدمها یه چیزایی رو از همون لحظه به دنیا اومدن می دونن و بهشون اعتقاد دارن.

مثلا همه آدمها زیبایی رو دوست دارن؛ هرچند ممکنه در مصادیقش اختلاف نظر داشته باشن (که این اختلاف هم از تفاوت ذهن نیمه هشیار نشات می گیره)، همه کمال و پیشرفت رو دوست دارن، همه به خودشون علاقه دارن، همه دوست داشتن رو می فهمن... و خیلی موارد دیگه.

همچنین مسائل دیگه ای هم هست که نمیشه با دو بخش ذهن نیمه هشیار و هشیار توجیه کرد.

مثلا هیپنوتیزم چیزیه که وجود داره، یا تله پاتی جزو توانایی های ذهنه. به غیر از اینها خیلی از آدمها که باهم ارتباط عاطفی زیادی دارن بعضی وقتها از دور باهم ارتباط ذهنی برقرار می کنن. مثلا اگه برای یکیشون اتفاقی بیافته اون یکی همون لحظه دچار دلشوره میشه؛ با اینکه از اون اتفاق خبر نداره. و مسائلی از این دست که شماها بهتر از من میدونین.

من اسم بخشی از ذهن رو هم که به این مسائل ارتباط داره «ذهن برتر» میذارم. (توجه کنین که این تقصیم بندی ها هم از روی تجربه بدست اومده و اعتبار نداره! این فقط عقیده منه طبق تجربیاتی که تا الان داشتم. هیچ لزومی هم نداره که همه، این تقصیم بندی رو قبول داشته باشن.) ذهن برتر بخشیه که با جهان پیرامون ارتباط داره و در ضمن، صرفنظر از تجربیات هر شخص، در مورد همه مشترکه. (راجع به این که بعضی استعداد بیشتری برای هیپنوتیزم دارن و غیره بعدا توضیح میدم.) تصویر ذهنی که من توضیح دادم به این شکله:

 

اما چطوری ذهن برتر روی پردازش ذهن هشیار تاثیر میذاره؟

ذهن نیمه هشیار مثل یه لوح خالی می مونه. وقتی ما با دنیا ارتباط برقرار می کنیم حاصل تجربیاتمون در ذهن نیمه هشیار ذخیره میشه. اما اگه ارتباطمون رو با دنیا قطع کنیم در اینصورت ذهن برتر فرصتی پیدا می کنه که به لوح ذهن نیمه هشیار بتابه و در اون ثبت بشه! در این حالت ذهن نیمه هشیار اطلاعاتی هم از ذهن برتر در خودش ذخیره می کنه! از اونجایی که ذهن برتر در مورد همه مشترکه و از طرفی با کل هستی در ارتباطه، میتونه به عنوان معیاری برای خوبی و بدی یا درستی و نادرستی استفاده بشه.

یکی از راههای قطع ارتباط با دنیا اینه که توی یه جای کاملا آروم، چشمامون رو ببندیم و به هیچ چی فکر نکنیم. ذهن ما اونقدر با شلوغی ارتباط داشته که نمیتونیم به سادگی اونو آروم کنیم. بنابراین دفعات اولی که این تمرین رو انجام میدیم ناخودآگاه ذهنمون به مسائل زیادی فکر می کنه. ولی تمرین باعث میشه بتونیم به سکوت واقعی برسیم. این حالت هم آرامشی به روح و ذهن میده و هم فکر رو بازتر میکنه. برای همینه که تو همه ادیان و آیینها به مساله سکوت و خلوت کردن در اوقاتی از زندگی توجه ویژه ای شده. (کتابی که برای این موضوع توصیه می کنم: «در قلمرو سکوت» نوشته ویجی اسواران. برام جالبه که نویسنده این کتاب همون مدیر عامل شرکت کوئست اینتر نشناله!!! البته شدیدا توصیه می کنم که این مساله شما رو به سمت این شرکت نکشونه و فکر نکنین کار شرکت درسته! اگه تو این مورد هم سوالی داشتین ایمیل بزنین. همچنین کتاب قدرت دعا که اول بحث گفتم برای این بخش خیلی مفیده.)

راه دیگه قطع ارتباط با دنیا عبادته! دعا (البته با همون شرایطی که توی ادیان گفته شده؛ یعنی با تمرکز و حضور قلب) میتونه آرامش زیادی به همراه داشته باشه، به اضافه اینکه ذهن برتر رو به سمت ذهن نیمه هشیار هدایت میکنه و مهمترین خاصیتش اینه که حتی تمرکز کم هم برای موثر بودن اون روی ذهن نیمه هشیار کافیه! چون جملاتی که شما در دعا میگین همون چیزاییه که از ذهن برتر سرچشمه گرفته و حتی اگه ارتباط با دنیا قطع نشه، چون این تجربه، از نوع مثبت یا به اصطلاح مقدسه، تاثیر خوبی روی ذهن نیمه هشیار میذاره.

روشهایی مثل تمرکز، مراقبه، یوگا، ریلکسیشن و غیره هم روشهای خوبی هستن. هر چند بهترین روش همونیه که موفق ترین آدمها تو این زمینه ارائه میدن. (که فکر می کنم همه میدونن موفق ترین انسانها در این مسائل چه کسایی بودن!)

و اما در مورد توانایی های ذهن!

همین اول بحث برای اونهایی که به قرآن اعتقاد دارن مساله رو از دیدگاه قرآن بصورت خیلی مختصر مطرح می کنم و بعد میرم سراغ توجیه عقلانی مساله برای اونهایی که قرآن رو قبول ندارن. (چون فعلا در مورد اسلام و قرآن و پیامبر هیچ بحثی نکردیم.)

توی قرآن از انسان به عنوان خلیفه خدا روی زمین یاد شده همچنین خطاب به انسان گفته شده که «به تسخیر تو در آمد هرچه در آسمانها و زمین است». (مثلا آیه 20 سوره لقمان) قرار گرفتن چیزی در تسخیر یه تفاوتی با مالکیت داره. اون هم اینه که وقتی چیزی در تسخیر کسی باشه یعنی اون فرد میتونه هر کاری با اون چیز انجام بده و هیچ محدودیتی براش وجود نداره. بعضی وقتها ما مالک یه چیزی هستیم یعنی میتونیم تو اون یه تغییراتی بدیم ولی توان هر گونه تغییری روش نداریم. ولی اگه چیزی در تسخیرمون باشه یعنی بهش تسلط کامل داریم.

این مساله در ادیان دیگه هم اومده. داستانی از حضرت عیسی وجود داره که یه بار که ایشون سوار بر کشتی بودن وقتی خوابیده بودن دریا (یا در برخی روایات نهر) طوفانی میشه. مردم میترسن و سراسیمه میشن. یکیشون میگه منجی اینجاست. بیاین اون رو از خواب بیدار کنیم تا نجاتمون بده. مردم حضرت عیسی رو از خواب بیدار میکنن و ازش میخوان نجاتشون بده. حضرت عیسی با ناراحتی به اونها میگه «وای بر کم ایمانان» و بعد رو به دریا میکنه و میگه «آرام باش!» و در یا آروم میشه. حدیثی هم از ایشون داریم که فرمودند: مومن را همه چیز ممکن است.

توی یه کتابی خوندم اگه یه فلج مادرزاد نتونه قهرمان دو ماراتن بشه کوتاهی از خودشه!

من معتقدم اگه یکی بتونه یه کاری رو انجام بده، حتی اگه فقط یه نفر باشه برای اثبات این که انسان قادر به انجام اون کاره کافیه و اگه بقیه نمیتونن انجامش بدن تقصیر خودشونه.

احتمالا همه راجع به مرتازهای هندی یه چیزایی شنیدین یا حتی دیدین. همچنین در مورد تله پاتی و هیپنوتیزم و خلسه و نیروهای ذهن احتمالا مطالبی می دونین. هیچ کدوم از مرتازها یا هیپنوتیزر ها و ... ادعای پیامبری یا فرابشر بودن یا هر چیز دیگه ندارن. فقط علمی رو دارن که بقیه از اون آگاه نیستن. پس بشر توانایی انجام اون کارها رو داره.

یه مساله ای رو هم من در مورد پیامبرها بگم. درسته که ما میگیم پیامبرها «معجزه» داشتن، ولی اگه دقت کنیم هیچ جای قرآن واژه معجزه یا چیزی مثل اون آورده نشده. همه جا «آیة» به معنی آیه و نشانه برای کارهای پیامبران آورده شده. جالب اینجاست که تو قرآن اومده «و در زمین نشانه هایی است برای مومنین، و در وجود خودتون؛ نمیبینید؟!» بنابراین اون چیزی که ما ازش تعبیر به «معجزه» می کنیم برای پیامبران در واقع ماحصل ایمان و باور اون اشخاصه. ایمان به کارشون، ایمان به خداشون، ایمان به هدفشون و ایمان به اینکه می تونن این کار رو انجام بدن.

این ماییم که فکر می کنیم هیچ کس نمیتونه این کارها رو انجام بده. همه میتونن؛ اگه ایمان داشته باشن. (معنی واژه ایمان خیلی گسترده است و اگه تونستم توی پستهای بعدی توضیحی از این واژه ارائه میدم. الان فقط ازتون میخوام باوری که از ایمان دارین رو تغییر بدین و واژه ایمان رو فقط به معنی اعتقاد به خدا به کار نبرین.) دلیل من برای این حرفم هم شواهدیه که موجوده. مثلا تو شیعه، امامانی رو داریم که هیچ کدومشون پیامبر نبودن (!) ولی حتی هنوز هم میتونیم نشانه های ایمان و قدرت اونها رو ببینیم. اگه شما هم میخواین این نشونه ها رو ببینین فقط کافیه در ایامی مثل اربعین حسینی برین به شهر مشهد و کنار هیئتهای عزاداری وایسین. احتمال اینکه یه «معجزه» یا نشانه ببینین خیلی زیاده. (اگه مثل من جلوی چشم شما هم دو تا بچه 5 ساله دوقلو که فلج مادرزاد بودن در عرض چند ثانیه رو پاهای خودشون می ایستادن و شروع به سینه زدن میکردن می فهمیدین الان من با چه استدلالی این حرف رو میزنم. من شاهد «معجزات» زیادی تو اون مکان بودم ولی این برام از همه به یاد موندنی تر بود.) همچنین افراد زیادی وجود دارن که دعای اونها همون لحظه اجابت میشه (مستجاب الدعوه). این افراد تو همه ادیان وجود دارن. اسلام، مسیحی، کلیمی و ... همه شاهد ظهور چنین شخصیتهایی بودن. این قضیه هم فقط مربوط به گذشته نمیشه. همین امروز هم افراد زیادی هستند که این ویژگیها رو دارن.

همه این مواردی که ذکر شد از مرتازها گرفته تا پیامبران و امامان نشون دهنده اینه که انسان قادره هر کاری انجام بده. فقط کافیه «ایمان» داشته باشه، به سه چیز: ایمان به خودش، ایمان به قدرت بی انتهایی که کمکش کنه، و ایمان به کارش.

راجع به ایمان یه چیزی بگم. میگن وقتی دعای بارون می کنی باید چتر همراه داشته باشی. چون اگه چتر نداشته باشی یعنی حتی خودت به اجابت دعات اعتقاد نداری. چطور انتظار داری جهان هستی به اون انرژی که تو فرستادی (یعنی دعا) پاسخ بده در حالی که اون انرژی حتی روی خودت اثر نداره؟!

راستش من فکر میکنم این بحث خیلی ناقص موند. مشکل نوشتن همینه! وقتی با یکی رودررو صحبت می کنی میتونی خیلی راحت با توجه به فیدبکی که از طرف مقابل میگیری اون مطلبی رو که نیاز داره بهش بگی ولی توی نوشتن برای وبلاگ این روش رو نمیشه اجرا کرد. من امیدوارم توی بحثهای بعدی بتونم این مساله رو کاملتر کنم و اون چیزی که توی ذهنمه منتقل کنم. شما هم اگه لطف کنین و هم کتابهای معرفی شده رو بخونین و هم فقلم راز رو حداقل سه چهار بار ببینین مساله براتون تا حدی روشن میشه. اگر هم سوالی داشتین مطرح کنین که شاید بتونم تو جواب سوالا اون چیزی رو که توی ذهنمه برسونم.

میلاد بزرگترین انسان تاریخ و رهبر بزرگ شیعه بر همه شما مبارک.



پرسش و پاسخ

 

نوع مطلب :4 - پرسش و پاسخ ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

سلام!
 
در این بخش میتونین سوال خودتون رو به صورت نظر ارسال کنین. من هم سعی می کنم در حدی که میتونم به سوالاتتون پاسخ بدم و اونها رو به این بخش اضافه کنم.
امیدوارم همه خوانندگان عزیز به پاسخگویی سوالات کمک کنن
 
یا حق


1- جبر و اختیار

 

نوع مطلب :2 - انسان ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

امیدوارم قبل از شروع بحث، مطالب قبلی رو کامل دنبال کرده باشین!

اگه در مورد خدا با نظرات قبلی موافقین که هیچ چی، در غیر اینصورت هر خدایی که قبول دارین اگه ویژگیهایی که الان توضیح میدم رو داشته باشه میتونین بحث رو دنبال کنین ولی در غیر اینصورت باید اول در مورد ویژگیها باهم به توافق برسیم! من امروز بخش سوال و جواب رو هم به وبلاگ اضافه می کنم تا هرکسی سوالی داشته باشه اونجا مطرح کنه و من در حد توانم سعی می کنم پاسخ بدم. البته امیدوارم دوستان دیگه هم که ما رو از اطلاعاتشون بهره مند کنن و تو پاسخگویی به سوالات کمکم کنن!

میخوایم چند تا فرض درمورد خدا در نظر بگیریم (البته همه این فرضها رو میشه از بحثهای قبلی استنباط کرد ولی با این وجود من سعی می کنم اون چیزایی که لازمه بطور مختصر توضیح بدم).

اول این که خدا قادر مطلقه یعنی همه کاری میتونه انجام بده. اصولا خدا به کسی میگیم که قادر مطلق باشه و بدون این ویژگی اساسا تعریف «خدا» بی معنیه. خدا همون چیز یا کسیه که همه چی رو بوجود آورده و به همه چی احاطه داره. توانایی های اون بینهایته و هیچ چیزی براش غیر ممکن نیست. (من اگه یادم بمونه تو بخش پرسش و پاسخ راجع به تواناییهای خدا بیشتر توضیح میدم و سعی می کنم شبهاتی مثل آفریدن سنگی که خود خدا هم قادر به بلند کردنش نباشه رو برطرف کنم.)

دوم این که عالِم مطلقه. یعنی همه چی رو میدونه. طبیعتا خدایی که همه چی فقط جلوه ای از اونه حتی اگه فرض کنیم نمیتونه آینده رو ببینه چون همه قوانین رو میدونه و همه اطلاعات این لحظه رو هم داره پیشگویی کاملا درست آینده برای اون کار خیلی راحتیه. البته باید توجه کنیم که خود زمان هم مخلوقیه که جلوه ای از خدا محسوب میشه. تو بحث این مساله رو کاملتر توضیح میدم.

سوم اینکه کمال مطلقه. یعنی هیچ عیب و نقصی نداره. اگه این مساله رو با همون بحثهای قبلی بررسی کنیم متوجه میشیم که خدا باید کمال مطلق باشه. البته باید ببینیم تعریف ما از کمال چیه. که من بعدا راجع به این مورد هم بیشتر توضیح میدم.

چهارم اینکه خدا عادل مطلقه. یعنی همه چیز تو خلقت بر اساس عدله. در مورد عدل هم بعدا به تفصیل توضیح میدم چون میدونم خیلی ها با این مساله نمیتونن راحت کنار بیان. (مخصوصا وقتی مسائلی مثل تبعیض نژادی یا تولد کودکان ناقص رو می بینن)

پنجم اینکه خدا فراتر از مکان و زمانه. این مورد به سادگی از مفروضات قبلی قابل استنباطه ولی من باز هم مختصرا توضیح میدم. خدا خالق زمان و مکانه و اساسا احاطه به اونها داره بنابراین نمیتونه خودش محدود به مخلوقات خودش باشه. چطوری خدا میتونه محدود به مکان باشه درحالیکه مکان فقط بواسطه تعریف بُعد و وجود ماده و انرژی تعریف میشه و همه اونها ساخته ها و آفریده های خدا هستند؟ و همچنین زمان که وجودش وابسته به تعریف مکان و مرجعه.

البته فعلا برای ابتدای بحث لازم نیست همه این فرضها رو قبول کنین. چون توضیح کاملتر این موارد لابلای بحثها میاد و راجع به اونها توضیح میدم. فقط خواستم از همون ابتدای بحث این موارد تو ذهنتون باشه که بعدا تو خود بحثها به این موارد هم توجه داشته باشین. من سعی می کنم موارد مشکوک (!) رو باز هم بازتر کنم و کاملتر توضیح بدم ولی برای شروع بحث فکر می کنم تا همین حد توضیح کافی باشه.

میخوام بحثمون رو با بررسی انسان و توانایی های اون ادامه بدم. لازمه این مساله هم اینه که ببینیم اصلا انسان توانایی انجام کاری رو داره یا نه و  نقطه شروع این مورد هم مساله جبر و اختیار انسانه.

برای این که زیاد رو این مساله نمونیم من با یه مثال میرم سراغ بحث و سعی می کنم با همون مثال بحث رو تموم کنم.

فرض کنیم یه آقای مهندسی که با مکانیک و قابلیتهای خودرو آشنایی کامل داره بالای یه تپه نشسته. پایین این تپه یه جاده است که این جاده تپه رو دور میزنه. سر یه پیچ از این جاده تو دامنه تپه تخته سنگی سقوط کرده و مسیر جاده رو کاملا بسته. یه ماشین هم با سرعت خیلی زیاد به سمت این تپه در حرکته و داره به سرعت به پیچ نزدیک میشه. راننده ماشین هم نمیتونه تخته سنگ رو که پشت تپه قرار داره ببینه. این ماشین به تپه میرسه و موقع دور زدن تپه با تخته سنگ برخورد میکنه و... .

قبل از برخورد وقتی خودرو داشت با سرعت به تپه نزدیک میشد این آقای مهندس صحنه رو می بینه و با توجه به سرعت ماشین و موقعیت تخته سنگ پیش بینی می کنه که خودرو حتما به تخته سنگ برخورد می کنه.

حالا سوال اینجاست: آیا این که آقای مهندس برخورد رو پیش بینی کرده بوده دلیل برخورد خودرو با تخته سنگ بود یا بی احتیاطی راننده ماشین؟ آیا اگه اون آقای مهندس اونجا نبود و برخورد رو پیش بینی نمیکرد این تصادف اتفاق نمی افتاد؟

جواب کاملا مشخصه!

تنها مساله ای که اتفاق افتاده اینه که آقای مهندس با توجه به علمی که در مورد خودرو داشت و وضعیت رانندگی راننده ماشین رو می دید دونست که برخورد اتفاق می افته.

خبر یا پیشگویی آقای مهندس فقط حاصل علم و آگاهی اون بود نسبت مسائل دخیل در اون صحنه.

حالا بیایم و این علم رو کمی گسترشش بدیم: این آقای مهندس حتی از فکر اون راننده هم اطلاع داره و میدونه که اون به چی فکر می کنه. و مثلا میدونه که الان داره به دعوای دیشبش با همسایه فکر میکنه و حواسش به رانندگی نیست. از طرفی آشنایی آقای مهندس با مکانیک خودرو کامل کامله و حتی موقعیت تک تک ملکولهای تشکیل دهنده لنت ترمز ماشین رو هم میدونه! و فرض کنیم آقای مهندس (فوق نابغه) ما شناخت کاملی هم نسبت به راننده ماشین داره. کل زندگی نامه اون رو حتی دقیقتر از خود راننده میدونه و با همه خصوصیات فکری و اخلاقی اون آشناست. همچنین در جریان همه اتفاقاتی که تو زندگی راننده افتاده (حتی دعوای دیشبش) قرار داره و وضعیت جاده رو هم میدونه!

در این حالت همون لحظه که راننده سوار ماشین میشه این آقای مهندس میتونه با درکنار هم قرار دادن این شواهد، تصادف رو خیلی دقیق و با جزئیات کامل پیش بینی کنه!

بیایم این علم رو باز هم گسترشش بدیم و کسی رو در نظر بگیریم که حتی ساختار ژنتیک آقای راننده رو هم میدونه و وضعیت تک تک سلولها و ملکولهای بدنش رو می بینه، وضعیت جاده و همه اون چیزهایی که توی مسیر رانندگی وجود داره و راننده در حین رانندگی قراره اونها رو ببینه (که این مساله هم با علم مطلق قابل فهمیدنه) رو با جزئیات کامل میدونه، همه اطرافیان راننده رو کاملا میشناسه، و کاملا توی فکر و اندیشه اون راننده است. در این صورت حتی از مدتها پیش هم صاحب این علم میتونست تصادف رو پیش بینی کنه! لازمه یه چیزی راجع به شاید ها و احتمالات بگم: توی دنیا هیچ پدیده ای تصادفی نیست. وقتی شما یه سکه رو به هوا میندازید تو ریاضی میگن «احتمال» پشت یا رو اومدن اون برابره. ولی اگه شما بتونین همه نیروهای وارده به اون سکه رو تحلیل کنین دقیقا میتونین بگین که پشت میاد یا رو. احتمال فقط از نقص علم ما سرچشمه میگیره و توی دنیایی که همه چیز طبق قوانین طبیعت اتفاق می افته چیزی به نام احتمال برای هستی بی معنیه.

پس اگه علم شما راجع به یه مساله کامل باشه میتونین در مورد نتیجه و پایان اون مساله نظر قطعی بدین و مطمئنا همون اتفاق هم خواهد افتاد. (که البته هیچ وقت علم بشر راجع به هیچ چیز کامل نبوده، نیست و نخواهد بود!)

مثالی که در این مورد میتونین در نظر بگیرین پرتاب ماهواره ها به فضاست که چون بشر تقریبا همه نیروهای وارده به یه ماهواره رو میدونه، میتونه ماهواره رو به آسمون پرتاب کنه و موشک اون رو دقیقا به همون محل پیش بینی شده برسونه و ماهواره بدون داشتن موتور برای حرکت، دقیقا توی مدار پیش بینی شده به دور زمین چرخش کنه.

از این بحث میشه یه نتیجه ای گرفت: حتی اگه خدا آینده رو نبینه و ندونه، با توجه به علمی که از لحظه حال و گذشته داره و این که قدرت تفکرش خیلی خیلی قدرتمندتر از تفکر بشریه (و اصلا قابل مقایسه نیست) میتونه خیلی راحت آینده رو بطور کاملا دقیق پیش بینی کنه و همون پیش گویی بدون کوچکترین تغییری اتفاق بیافته.

حالا با توجه به مسائل مطرح شده و یاد آوری این نکته که موارد مطرح شده از بسط مثال اول بحث در مورد راننده و مهندس بدست اومد سوالم رو دوباره می پرسم:

آیا این که آقای مهندس برخورد رو پیش بینی کرده بوده دلیل برخورد خودرو با تخته سنگ بود یا بی احتیاطی راننده ماشین؟؟؟

نتیجه ای که تا اینجا میشه گرفت اینه که علم خدا و اراده انسان هیچ مغایرتی باهم ندارن و علم خدا هیچ جبری برای انسان ایجاد نمیکنه.

اما نکته دوم بحث:

خدا فراتر از چیزیه که توی بخش قبلی مطرح شد. یعنی خدا آینده رو پیش بینی نمیکنه. بلکه آینده هم مثل گذشته و حال برای خداست و خدا مثل ما نیست که فقط لحظه حال رو ببینه. زمان مخلوقی از مخلوقات خداونده و این ماییم که تو اون حبس شدیم. (همونطور که تو مکان محبوسیم.)

ما نمیتونیم فراتر از زمان فکر کنیم برای همین نمیشه این نوع از علم خدا رو بطور کامل توضیح داد ولی من یه مثالی میزنم که تا حدی پیچیدگی مساله رو از بین ببره.

فرص کنین تیم فوتبال ایران با کره جنوبی بازی داره. دقیقه 90 بازی، هاشمیان یه گل با کره میزنه. شما هم بازی رو ضبط کردین. دوستتون که بازی رو ندیده از شما میخواد فیلم بازی رو نشونش بدین. وقتی بازی به دقیقه 89 میرسه شما به دوستتون میگین الان هاشمیان یه گل میزنه. و از قضا همین اتفاق هم می افته!!!

تو این مثال شما مثل کسی هستین که آینده رو میدونه. آیا این اطلاع شما باعث گل زدن هاشمیان شده یا گل زدن هاشمیان باعث شده شما بدونین گلی زده میشه؟ مسلما علم شما هیچ تاثیری توی روند بازی نداشته و شما فقط نتیجه بازی رو میدونید! حتی اگه هاشمیان گل نمیزد و موقعیت خراب میشد هم شما می دونستین و میتونستین به دوستتون بگین ایران یه موقعیت تو دقیقه 90 از دست میده. علم شما فقط از اطلاع از آینده بازی (توی فیلم) نشات میگیره و هیچ تاثیری توی بازی نداره.

خدا آینده رو مثل حال و گذشته می دونه ولی دونستن اون هیچ تاثیری روی اراده ما نداره. خدا فقط میدونه که ما خودمون چه مسیری رو با اختیار خودمون انتخاب می کنیم و انتخاب کننده خود ماییم، چه گل بزنیم و چه خراب کنیم!



عذرخواهی

 

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

سلام به همه دوستان.

 

این روزها اینترنتم خیلی محدود شده برای همین نمیتونم پست جدید بفرستم. ان شاء الله تا آخر هفته بعد درست میشه.

از همه عزیزان معذرت میخوام.



خدا - 8

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

تا اینجای بحث خداهای زیادی رو بررسی کردیم. (اونهایی که نمیدونن از چی صحبت می کنم لطف کنن بحثهای قبلی رو یه بار از اول بخونن) ولی هیچ کدوم از این خداها اون خدای واقعی و یگانه ای نیستن که ما دنبالشیم.

ما محیط پیرامونمون رو از زوایای مختلف بررسی کردیم و تو هر بررسی به یه سری نکات و ویژگیها رسیدیم. تو یه بررسی به این نتیجه رسیدیم که خدا (جهان هستی) کامل و عادل و هوشمنده. با یه بحث دیگه متوجه شدیم خدا (اصل دوست داشتن) همه جا هست ولی اونقدر واضحه که ما هیچ وقت بهش توجه نمیکنیم. و الی آخر.

من میخوام همه اینها رو باهم جمع کنم. چون میخوایم به خدایی برسیم که اولا کامل و مطلق باشه و چیزی جز اون رو نشه تعریف کرد و ثانیا همه ویژگیهایی که ما از خدا انتظار داریم رو داشته باشه.

خدای واقعی چیز یا کسیه که همه این مواردی که قبلا گفتیم و بررسی کردیم رو شامل میشه ولی فقط اینها نیست.

خدا یعنی همه چی. همه اون مواردی که گفتیم واقعا خدا هستند ولی خدا فقط اونها نیست. یعنی مثلا من هم از خدا (یا بخشی از خدا یا جلوه ای از خدا یا نمودی از خدا یا مخلوقی از خدا یا هرچیز دیگه ای که بگین) هستم ولی این به این معنی نیست که خدا منم!

کل جهان هستی خدا هست ولی خدا فقط جهان هستی نیست.

اصل دوست داشتن خدا هست ولی خدا فقط دوست داشتن نیست.

ابعاد بالاتر جزو هستی (و به تبع اون از خدا) هستن ولی خدا فقط اون هم نیست.

قانون و انرژی و موج و... خدا هستند ولی خدا محدود به قانون و انرژی و موج نیست.

خدا همه اینها هست ولی فقط همینها نیست.

پس میشه گفت:

خدا یه مردی تو آسمونها نیست!

خدا ما رو نمیبینه! (از نوع دیدن ما)

خدا عالِم نیست! (از نوع علم ما)

ولی در مقابل

خدا تو آسمونها (که زمین هم شیئ کوچکی تو اونهاست) هست

و ما رو میبینه (چون ما چیزی جدا از اون نیستیم)

و همه چی رو میدونه (چون چیزی جز اون وجود نداره)!

ما و همه چیزایی که دور و برمون میبینیم فقط جلوه هایی از خداییم و خدا جوهره همه ما و همه چیزایی که وجود دارن و وجود ندارن!

البته خدا رو هیچ کس نمیتونه مثل یه مساله ریاضی اثبات کنه. در عین حال هیچ کس هم نمیتونه بطور منطقی ردش کنه. اگه میشد خدا رو مطلقا اثبات کرد دیگه کسی تو دنیا نمی موند که بگه خدا وجود نداره. چون کافی بود راه حل اثبات خدا رو بذاریم جلوش! و البته برعکس.

تنها چیزی که این وسط وجود داره اعتقادیه که هر فرد از روی نشانه ها پیدا می کنه.

من قبول دارم هیچ کدوم از حرفهایی که تا اینجا داشتیم اثباتی برای خدا نبودن. ولی همه اونها نشونه هایی بودن که بهمون میگفتن خیلی چیزها تو دنیای اطرافمون هست که ما هیچ وقت نمیبینیمشون. و البته این مساله که همه خصوصیات و صفاتی که از خدا گفته شده میشه تو دنیای پیرامونمون نشونه های اون خصوصیات رو دید. و این چیزیه که ازش باید خدا رو استنباط کنیم.

کسی که به دنبال درک خدا (به معنی چیستی اون) باشه مثل همون مثال سلول مغزیه که میخواد کل مغز رو بشناسه! یه سلول مغز فقط یه سلول عصبیه که میتونه یه سری فرآیندهای شیمیایی انجام بده. درحالیکه کل مغز یه شبکه خیلی خیلی پیچیده است که تصمیماتش با فعالیتهای یه سلول اصلا قابل مقایسه نیست. درسته که بخشی از مغزه ولی این مساله دلیل نمیشه که بتونه کل مغز رو بفهمه!

ما هم نمیتونیم خدا رو به اون معنی درک کنیم. ولی میتونیم از اتفاقات اطرافمون و حتی درون خودمون بفهمیم هوشی فراتر از ما وجود داره که ما فقط جلوه یا بخشی از اونیم.

مسائلی هم که تا اینجا مطرح شد درسته که همشون یه خدایی رو معرفی کردن ولی یادمون باشه ما تو بحثهامون به این مساله هم تاکید داشتیم که ما همه چی رو نمیدونیم. این مواردی که من گفتم صرفا یه سری چیزاییه که به ذهن من رسیده و شاید خود شما چیزایی به ذهنتون برسه که از اینها خیلی کاملتره. اما همه اینها فقط تصورات سلولهاست راجع به مغز!

به نظر من خدا ماهیت و جوهره هستیه. مثل همون مساله پیکسلهای تلویزیون که اشاره کردم. ما وجود داریم و جهان اطرافمون هم هست. اما این بودن یه بودن مطلق نیست و هممون فقط یه جلوه یا یه تصویریم که بودنمون در همین حده. البته این به معنی نبودن نیست. بلکه سطح پایینتری از بودنه. پایین در مقایسه با بودن منشاء اصلی یا همون جوهره و ماهیت هستی یعنی خدا. مثل بودن تصاویر روی پیکسلها که البته اینجا دیگه گسسته نیستن! تصاویر وجود دارن اما ماهیتشون از پیکسله و نه از خودشون.

هدف از کل این بحثها این بود که خدا رو یه موجود مستقل خارج از دنیا ندونیم. پیامبرها همشون با بت پرستی مبارزه کردن. بت پرستی یعنی شکل قائل شدن به خدا و خدا رو مثل یه موجود مستقل در نظر گرفتن. پیامبرها با این مساله مبارزه کردن پس ما هم باید مواظب باشیم که خدامون مثل یه بت نباشه!

خدا همه جا هست حتی درون ما و بودن اون خیلی واقعی تر و کاملتر از بودن خودمونه. واسه برقراری ارتباط با خدا لازم نیست به مسائل انحرافی مثل «خدا ما رو میبینه؟» یا «یعنی خدا منو فراموش نکرده؟» فکر کنیم. این تفکرات از اندیشه های عصر رنسانس سرچشمه میگیرن که کلیسا خدا رو در قالب یه انسان به مردم معرفی کرد. برای حرف زدن با خدا فقط کافیه به درون خودمون برگردیم.

مهم نیست که ما از خدا چی بخوایم. مهم اینه باهاش ارتباط داشته باشیم. و این ارتباط رو پیامبرها بهمون یاد دادن.

بحث خدا همینجا تموم میشه و از پستهای بعدی میریم سراغ نبوت و معاد و انسان شناسی و بعد هم یه تعداد از احکام رو بررسی می کنیم. اگه سوالی دارین من در خدمتم.

خیلی ممنون



خدا - 7

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

امروز میخوام آخرین مبحث مربوط به جهان هستی رو مطرح کنم و ان­شاالله تو پست بعدی همه این مطالب رو به موازات هم جمع بندی می کنم و به یه نتیجه ای میرسیم.

بحث امروزمون تا حدی مربوط به فیزیک میشه! البته بحث خیلی پیچیده ای نیست و اونهایی که با فیزیک آشنایی زیادی ندارن هم میتونن مطالب رو کاملا متوجه بشن.

ما میدونیم ماده از انرژی ساخته شده. ولی ماهیت خود انرژی چیه؟ فعلا نمیدونیم. شاید هم هیچ وقت متوجه نشیم ولی اون چیزی که مسلمه اینه که همه چی از یه ماهیت پیوسته ساخته شده. (مساله شکل ذره ای و موجی انرژی که با بررسی خاصیت موجی متوجه میشیم همه جهان از برآیند امواج انرژی ساخته شده و هر ذره درواقع انتگرال فوریه همین امواج انرژیه).

برای اینکه این پیوستگی از یه زاویه دیگه و به شکل ساده ای بررسی بشه من از یه مثال استفاده می کنم.

صفحه تلویزیون رو در نظر بگیرین. این صفحه از مجموع چندین پیکسل (نقاط درخشان) ساخته شده. وقتی این پیکسلها دیتا می گیرن ما که از فاصله مناسب به صفحه تلویزیون نگاه می کنیم یه تصویر می بینیم. مثلا یه دست که داره حرکت می کنه. در حالیکه درواقع هیچ حرکتی و هیچ تصویری وجود نداره. تنها چیزی که هست دیتای هر پیکسله. دیتای متفاوت دو تا پیکسل باعث ایجاد مرز بین اون دوتا میشه و مرور زمان و تغییر دیتا ها باعث بوجود اومدن حرکت.

من نمیگم هستی هم پیکسل بندی شده. بلکه بالاتر از اون، جهان از یه ماهیت پیوسته تشکیل شده! (شما اسمش رو بذارین مثلا انرژی) برای اینکه بتونین تصور کنین یعنی چی، همون صفحه تلویزیون رو درنظر بگیرین و فرض کنین اندازه پیکسلها بینهایت کوچیک و غیرقابل تشخیص بشه و تعدادشون بینهایت زیاد بطوریکه کل دنیا رو بپوشونه؛ و البته این پیکسلها در تمام جهات وجود دارن و مثل تلویزیون صرفا روی یه صفحه نیستن. (به این حالت میگن حد!)

تو این جهان پیوسته دیتای بخشهای مختلف باهم متفاوته و همین مساله باعث میشه هر بخش به یه شکلی دیده بشه. بنابراین همه اون چیزهای گسسته ای که اطرافمون می بینیم درواقع همه از یه چیز پیوسته ساخته شدن. همه چیزهایی که ما اطراف خودمون میبینیم درواقع شکلی از اونه و هیچ مرزی بین اجسام مختلف وجود نداره. (اونهایی که با فیزیک مدرن آشنایی دارن طبق تذکر اولم مساله رو بررسی کنن. یعنی همون برهم نهی امواج که از بینهایت تا بینهایت ادامه دارن و برآیندشون مواد و اجسام رو میسازه)

پس درمجموع میتونیم بگیم تمام هستی از یه ماهیت ساخته شده که دارای دیتا است و این دیتا باعث میشه به نظر برسه بخشهای مختلف اون جدای از همدیگه اند. همه چی از همینها ساخته شده البته به اضافه یه چیز دیگه به اسم قانون. قانون پیوسته ای هم همه جای هستی حاکمه و کارش تعیین ارتباط دیتاها باهمدیگه است. این قانون خودش رو تو اشکال مختلف نشون میده ولی پیوستگی و هم مسیری این قوانین، یگانه بودن اونها رو محتمل می کنه. مثلا قوانین جاذبه، عمل و عکس العمل، شتاب و اینرسی و... همه باهم مرتبط و از یه ریشه اند. البته من اصراری رو یکی بودنشون ندارم ولی اون چیزی که مهمه اینه که این قوانین در کنار هم عمل می کنن و هیچ کدوم مزاحم دیگری نیست.

بنابراین یه نظام کاملا منظم از قوانین وجود داره که کل هستی رو هدایت می کنه و هیچ دیتایی خارج از این قوانین عمل نمیکنه.

پس من یه نتیجه گیری می کنم:

حتی اگه خدایی وجود نداشته باشه چیزی تو دنیا هست که همون صفات رو داره! (اگه شما دوست ندارین اسمش رو خدا بذارین من هم پافشاری نمیکنم! هرچی دلتون میخواد صداش کنین.)

مساله بعدی که میخوام راجع بهش صحبت کنم اندیشه و فکره. امروزه ثابت شده تفکر و اندیشه هم انرژی آزاد میکنه. هر اندیشه امواج خاص خودش رو داره، هر ذهنی امواج خاص خودش رو داره و هر تفکری نوع خاصی از انرژی رو آزاد میکنه.

پس دوتا نتیجه گیری وجود داره:

1) اگه ذهن ما هوشمنده و جنسش و ماهیتش از انرژیه بنابراین انرژی هم هوشمنده! بنابراین و با درنظر گرفتن اینکه کل هستی از یه انرژی پیوسته ساخته شده کاملا غیر منطقیه که این انرژی کل هوشمند نباشه! بنابراین یه هوشمندی و یه آگاهی خیلی خیلی عظیم تو جهان هیتی حاکمه. که البته ذهن کوچیک ما هم یه بخش و یه جلوه ناچیزی از اونه.

2) وقتی قانون عمل و عکس العمل در مورد همه چی صادقه بنابراین درمورد انرژی ذهن ما هم صدق می کنه. بنابراین افکار ما دارای عکس العملی هستن که بالاخره به سمت خودمون برمیگرده.

بنابراین جهان هستی حتی با فرض نبودن خدا به همه افکار و اعمال ما آگاهی کامل داره و علاوه بر آگاهی داشتن نسبت به همه اعمال و افکار ما جواب میده. همچنین هوشمندی و شعور بخش جدایی ناپذیر هستیه.

با وجود این موارد چرا میگیم خدا وجود نداره؟ مگه تعریفمون از خدا چیه؟

اینجاست که با یه تغییر کوچیک تو ذهنیتمون نسبت به خدا متوجه میشیم خدا چقدر بهمون نزدیکه. این ماییم که به اشتباه فکر میکنیم خدا تو آسمونه و جدای از جهان هستی و از بیرون ما رو کنترل می کنه. توصیه می کنم یه بار ترجمه سوره توحید رو بخونین و به مساله نزاییدن و زاده نشدن خیلی دقت کنین.

البته هنوز این خدایی که تا اینجا شناختیم کامل نیست و احتیاج به کمی بحث دیگه داره که به امید خدا (که فکر می کنم وجود داره!) تو پست بعدی مطرح می کنم و این بخش تموم میشه و میریم سراغ مباحث بعدی.

شاد باشین!



خدا - 6

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

بحث امروز یه بحث ریاضیه. اونهایی که با ریاضیات آشنایی زیادی ندارن شاید کامل متوجه بحث نشن. ولی مهم اون نتیجه ایه که از بحث میگیریم. بنابراین اگه منظورمو تو بحث متوجه نشدین ناراحت نشین!

ما توی جهانی زندگی می کنیم که از سه بعد طول و عرض و ارتفاع ساخته شده. من میخوام این جهان رو با یه جهان دو بعدی مقایسه کنم.

یه صفحه رو در نظر بگیرین (منظورم محیط دوبعدیه). یه موجودی رو تجسم کنین که تو اون زندگی می کنه. این موجود میتونه تو دو جهت x و y حرکت کنه. این موجود درمورد ارتفاع هیچ تجسم و تصوری نداره. این موجود دنیا رو خلاصه شده در دوجهت می بینه: سمت جلو و عقب و سمت چپ و راست. فرض کنیم ایم موجود یه مرز دایره ای با محیط داره. فرض کنیم یه دایره دیگه هم غیر از این دایره تو این جهان دو بعدی وجود داره. ممکنه شکلهای دیگه ای هم داخل دایره ها باشه ولی مرز اونها همون دایره است. در این حالت دوتا موجود ما روبروی هم قرار گرفتن. اون چیزی که هرکدوم از این موجودات از طرف مقابل میبینن یه چیزی شبیه یه خطه. درواقع موجود ما برای اینکه کامل متوجه بشه طرف مقابل چه شکلی داره باید تو این صفحه حرکت کنه و موجود دیگه رو از همه زوایه نگاه کنه. تو هر لحظه قسمتهایی که به طرف اونه اونها رو میبینه و قسمتهایی که پشت طرفه اونها رو نمیبینه.

حالا من که از بعد سوم دارم به این محیط نگاه می کنم هم میتونم کل مرز بیرونی این دوتا دایره رو ببینم و هم میتونم حتی داخل دایره ها رو ببینم! هیچ کدوم از این موجودات نمیتونستن درون طرف مقابل رو ببینن. درون دایره ها رو باید از یه بعد بالاتر ببینیم.

حالا همین مساله رو بسط میدیم و یه بعد میاریم بالاتر. (همینو تو یه بعد پایینتر و مقایسه خط با صفحه هم میتونین بررسی کنین!) در این حالت من و شمایی که تو بعد سوم زندگی می کنیم تو هر لحظه میتونیم مرز همدیگه رو با محیط از یه زاویه ببینیم؛ اگه بخوایم کل این مرز رو ببینیم باید جابجا بشیم؛ و همچنین درون همدیگه رو نمیتونیم ببینیم. اما اگه یکی که تو بعد چهارم زندگی می کنه به ما نگاه کنه میتونه هم کل بدن منو ببینه، هم کل بدن شما رو و هم هرچیزی که داخل بدن ما قرار داره میتونه بطور کامل ببینه!

حالا بعد دوم و سوم رو یه بار دیگه مقایسه می کنیم. بعد سوم نسبت به بعد دوم چقدر آزادی حرکت داره؟ تو محیط دو بعدی حرکتها تو 2 جهته و اگه این مساله رو با گرافهای دو بعدی و سه بعدی مقایسه کنیم متوجه میشیم تفاوت آزادی حرکت تو دو تا بعد چقدر زیاده!

به همین شکل بعد دوم هم نسبت به بعد اول آزادی حرکت خیلی بیشتری داره. با همین استدلال متوجه میشیم که بعد چهارم گستردگی حرکتی خیلی بیشتری از بعد سوم داره. همچنین شکلهای ظاهری تو محیطهای با بعد بالاتر خیلی میتونن پیچیده تر بشن.

یه مورد دیگه هم هست: میدونیم که محیط دوبعدی (صفحه) میتونه بی نهایت محیط یک بعدی (خط) رو تو خودش جا بده. محیط سه بعدی هم به همین شکل میتونه بینهایت محیط دو بعدی داشته باشه. و محیط چهار بعدی...!

امروزه ستاره شناسها معتقدن تا 6 بعد تو هستی وجود داره. که البته ابعاد بالاتر از سوم رو نمیتونیم با بدن مادی درک کنیم.

حالا من میخوام یه فرضی مطرح کنم. فرض کنیم فکر ما از بعدی بالاتر از بعد سومه. یعنی بعد چهارم. البته منظورم ماهیت اصلی اونه. ولی الان برحسب شرایط چون با ماده همراه شده یه ظاهر سه بعدی به خودش گرفته. مثل اینه که تو محیط سه بعدی حبس شده!

در اینصورت اتفاقی که موقع مرگ ما می افته اینه که تفکر از این قفس سه بعدی خارج میشه و وارد بعد چهارم میشه. بنابراین بعد از مرگ خیلی چیزا رو میتونیم ببینیم که الان نمیشه دید. شاید بشه گفت ذهن محبوس دنیای سه بعدی بوده برای اینکه از اون برای رشد خودش استفاده کنه. در این صورت لحظه مرگ لحظه رشد و شکوفایی تفکره! علاوه بر این مساله ممکنه موجوداتی باشن که تو محیط 4 بعدی زندگی می کنن. در اینصورت اونها میتونن همه ما رو بطور کامل ببینن بدون اینکه ما از وجود اونها اطلاع داشته باشیم! حالا فرض کنیم به خاطر ماهیت 4 بعدی فکر ما اون موجود بتونه با تفکر ما ارتباط برقرار کنه. در اینصورت میتونه یه ارتباطی با ذهن ما برقرار کنه و یه حرفی بهمون بگه بدون اینکه ما متوجه بشیم همچین موجودی وجود داره. فقط فکر میکنیم خودمون به یه نتیجه ای رسیدیم! حالا اگه این موجود یه موجود مثبتی باشه ممکنه اون چیزی که بهمون میگه همون چیزی باشه که بهش میگیم الهام یا وحی (البته منظور از وحی در این بحث مساله وحی به انبیا و ... نیست. چون اون مساله خودش کلی بحث داره. منظور همون حالت وحیه که به انسانهای عادی میشه یا همون الهام). و اگه موجود مورد نظر یه موجود پلید باشه اسم اون نتیجه رو میشه گذاشت وسوسه!

البته مطمئنا موجودی که اونجا زندگی می کنه از ماده نیست. ولی احتمالا از حالتی از انرژی باشه که تو بعد چهارمه. توجه کنین که تعریف من از انرژی تعریف عامش نیست و من هر نیروی شناخته شده و ناشناخته که بتونه کاری انجام بده یا چیزی بسازه میگم انرژی.

احتمالا راجع به عناصر چهارگانه سازنده طبیعت یه چیزایی شنیدین! امروزه میدونیم این تعبیر در واقع همون جامد و مایع و گاز و انرژی خودمونه! وقتی میگیم جسم انسان از خاک ساخته شده یعنی بدن انسان از جنس جامده. و اگه بخوایم کامل بگیم جسم انسان خاکیه که با آب مخلوط شده و گِل اون چهل شبانه روز باد و آفتاب خورده! یعنی جسم جامدی که مایع باعث زنده شدنشه و گاز و انرژی باعث حرکتش! (دقت کنین من نمیخوام این مساله رو که انسان واقعا از جنس خاک هست زیر سوال ببرم. چون به تجربه هممون میدونیم که این مساله درسته. من میخوام مساله رو به این شکل گسترشش بدم و بگم که این مورد هم توی داستان خلقت مورد توجه بوده! به هر حال خدا (اگه تا همینجا قبول کرده باشیم که وجود داره) بی حکمت چیزی نمیگه!!!)

موجودی که از آتش ساخته شده یعنی ماهیتش از انرژیه، نه از ماده.

بنابراین... حالا دیگه هیچ چیز غیر طبیعی نمیمونه!

این مسائلی از انسان و شیطان و فرشته ها که تو اسلام یا ادیان دیگه گفته شده همشون میتونن توجیه کامل علمی داشته باشن و ما نمیتونیم بگیم امکان نداره چیزایی مثل شیطان و فرشته وجود داشته باشه. ممکنه موجودی از جنس انرژی باشه که حتی قدرت فکر هم داشته باشه ولی مادی نباشه و چون توی بعد چهارمه و متفکره میتونه با تفکر ما ارتباط برقرار کنه بدون اینکه ما متوجه حضورش بشیم!

موفق باشین!



خدا - 5

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

یکی از چیزایی که میدونیم وجود داره ولی نمیدونیم چیه دوست داشتنه. همه آدمها تعریفی از دوست داشتن برای خودشون دارن. بعضیها دوست داشتن رو تو سطح بالاتر اون یعنی عشق هم درک می کنن. بعضیها هم با چشیدن معنی والای دوست داشتن اعتقاد پیدا کردن که از عشق برتره.

تقریبا همه هم قبول دارن که عشق و دوست داشتن مفهومی فراتر از ماده است. عاشقها حرفهای منو بهتر از بقیه میفهمن!

عشق یه چیزیه که بدون تاثیر ماده بوجود میاد. انرژی داره. خیلی زیاد، حتی زیادتر از انرژی که ماده میتونه بوجود بیاره.

بعضی وقتها دوست داشتن دوطرفه است. شما از یکی خوشتون میاد و اون هم به شما علاقمنده بدون اینکه باهم رابطه ای داشته باشین. قرار نیست حتما دوطرف این احساس جنس مخالف باشن. شاید برای خود شما هم پیش اومده که به یکی که همجنس خودتونه احساس یه جور محبت و نزدیکی پیدا می کنین بدون اینکه طرف رو بشناسین و بعد که باهاش آشنا میشین میفهمین اون هم همچین احساسی نسبت به شما داشته. اینجا نمیدونین چه چیز طرف به دلتون نشسته چون واقعا هم هیچ چیز مادی این احساس رو نساخته. ولی میدونیم یه چیزی هست.

من از این مساله نتیجه میگیرم ذهن آدمها باهم در ارتباطه. بعضی وقتها ممکنه با آدمهایی ارتباط برقرار کنیم که هیچ وقت ندیدیمشون. بنابراین تفکر ماهیتی داره که فراتر از ماده است و میتونه زمان و مکان رو بشکافه. واسه دوست داشتن زمان و مکان معنی نداره. ممکنه شما عاشق کسی باشین که احتمالا 1 سال پیش فوت کرده و شما تو فکرتون باهاش حرف بزنین. بنابراین ماهیت دوست داشتن و به تبع اون تفکر ماهیتی فرامادی داره. بعضیها اسم اون رو میذارن روح و معتقدن چیزیه که ما نمیتونیم ببینیمش. راست هم میگن.

میدونیم که هر ارتباطی نیازمند یه کانال ارتباطیه. وقتی ذهن من با ذهن یه نفر ارتباط برقرار میکنه یه چیزی اون وسط هست که این ذهنها رو به هم وصل می کنه.

مثلا وقتی ارتباط مادی برقرار می کنیم زبان ما فرستنده است و گوش طرف گیرنده و هوا به عنوان کانال عمل می کنه. تو ارتباط تفکرها هم کانالی هست که ذهنها رو به هم مرتبط میکنه. ممکنه بعضیها اسم اونو بذارن «خدا». چیزی که ذهن منو به طرف مقابل وصل میکنه.

من یه تعریف دیگه ای میگم. ذهن من و ذهن طرف و این کانال ارتباطی رو «در مجموع» فعلا میگم خدا. پس مثل سلولهای مغز که از طریق سلولهای واسطه باهم ارتباط برقرار می کنن در مجموع باهم تشکیل یه مجموعه به نام مغز میدن.

هیچ کدوم از این سلولها به تنهایی نمیتونن قدرت مغز رو درک کنن. هرکدوم فقط یه سلول عصبی ساده است که کار خودش رو انجام میده. اما مغز یه چیز خیلی قدرتمنده با تواناییهای فوق العاده. خیلی خیلی فراتر از قدرت درک سلول عصبی. من میگم ممکنه این دوست داشتن هم همینجوری باشه. همه دوست داشتنهای دنیا از یه ریشه سرچشمه میگیرن. ذهنهای ما مثل سلولهای اونه و ارتباطات ما و دوست داشتنهای ما فقط بخشی از دوست داشتن و عشق کل و بزرگه که ما نه میتونیم اونو درک کنیم و نه در حد و اندازه اونیم. هرکدوممون یه تصوری از دوست داشتن داریم ولی درک ما درحد همون بهره ایه که از این دوست داشتن بردیم.

از طرفی دوست داشتن فقط محدود به دوست داشتن یه آدم نیست. دوست داشتن اشیا و کارها و حتی دوست داشتن خودمون هم انواعی از دوست داشتنه.

ما همه کار میکنیم چون دوست داریم اون کار رو انجام بدیم. ما تصمیم میگیریم بریم بیرون. چرا؟ چون دوست داریم بریم بیرون. شاید یکی بگه من مجبورم برم بیرون. نتیجه این جبر چیه؟ مثلا میگه اگه نرم بیرون منو می کشن. باز هم دوست داشتن نقض نمیشه. من دوست دارم برم بیرون تا زنده بمونم. یا من دوست ندارم بمیرم. باز هم در نهایت برمیگرده به همون مساله دوست داشتن یا تصمیم گرفتن.

تصور کنین یه روز از خواب بیدار میشین و میخواین هیچ دوست داشتنی تو زندگیتون نباشه:

بیدار میشین و باید برین سر کار. میگین میخوام برم سر کار. این خواستن همون دوست داشتنه.

پس تو این لحظه به اختیار یا اجبار سر کار رفتن رو از همه چی بیشتر دوست دارین!

پس تصمیم میگیرین برای حذف این دوست داشتن نرین سر کار. پس میگین: من سر کار نمیرم.

بنابراین تو این لحظه خودتون دوست داشتین که نرین سر کار!

یعنی در هر دو صورت دوست داشتن وجود داره و نمیشه حذفش کرد.

پس دوست داشتن همیشه و همه جا باهامو هست. ولی ما هیچ وقت بهش اینجوری نگاه نمیکنیم. اونقدر واضحه که هیچ وقت راجع بهش فکر نمیکنیم. چیزی که همه زندگیمون با اونه ولی خیلی وقتها فکر می کنیم از دوست داشتن خیلی فاصله داریم!!!

همچنین گفتیم ممکنه یه حالت بینهایت و سراسری داشته باشه که ما فقط یه بخش خیلی کوچیک از اونیم. یه نقطه از بی نهایت.

پس من اینجوری جمع بندی می کنم:

1)     چیزایی تو زندگی وجود دارن که انقدر بهمون نزدیکن و انقدر تو زندگیمون هستن که ما هیچ وقت متوجه اونها نمیشیم.

2)     ما و تفکرمون ممکنه بخشی از یه بی نهایت باشیم که هیچ وقت نمیتونیم همه اونو درک کنیم ولی از ارتباطاتمون میتونیم نشونه هایی از اونو ببینیم.

3)     ارتباط سلول مغزی و کل مغز مثال ارتباط ما با هستیه. ما با تمام هوشمندیمون حتی قدرت تصور هوشمندی و عقل و درایت هستی رو نداریم.

4)     چیزای زیادی تو زندگی هستند که ماهیتشونو نمیدونیم ولی میدونیم وجود دارن. و چون همه اونها از تفکر سرچشمه میگیره میشه نتیجه گرفت تفکر از جنسی غیر از ماده یا انرژیهای شناخته شده است.

خودتون هم رو این مسائل فکر کنین. شاید به نتایج دیگه ای هم برسین. من تو پست بعدی ادامه مطالب رو عرض می کنم.

موفق باشین!



خدا - 4

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

میخوام بحثمونو با یه مروری به مطالب قبلی ادامه بدم:

ما با این فرضیات شروع کردیم که «من هستم» و «جهان اطراف هم هست». و بعد یه فرض دیگه اضافه کردیم: «من همه چی رو نمیدونم و ندونستن من دلیل بر عدم وجود نیست».

از طرفی اسم کل هستی که خود ما رو هم شامل میشه گذاشتیم «خدا». البته فعلا!

یکی از چیزایی که وجود داره ولی نمیدونیم ماهیتش چیه تفکره. اینکه یه شبکه عصبی تو ذهنه و فرایندهای شیمیایی تو مغز اتفاق می افته و ... قبول. ولی اینها هیچ کدوم اون ماهیت واقعی که من دنبالش هستم نیست. مثلا وقتی یه چیزی به طرف ما میاد و ما ازش میترسیم اینجا یه احساسی رو «درک» می کنیم. وقتی یه دردی بهمون میرسه اونو واقعا درک می کنیم، نه به شکل یه پیام یا ترشح یه ماده؛ واقعا می فهمیم و این چیزیه که ماهیتش مادی نیست. یا لااقل از اون حالتهای شناخته شده مادی و انرژی نیست.

یا مثلا مرتاضهای هندی. اینها آدمهای معمولی اند که نه ادعای پیامبری دارن، نه ارتباط با یه دنیای دیگه و نه هیچ چی از این دست. آدمهای معمولی هستن که یه سری تمرینها و کارها و وردهای خاصی دارن که در نهایت باعث میشه کارایی بکنن که فیزیک «فعلا» نمیتونه اونها رو توجیه بکنه.

بنابراین نیروهایی و ماهیتهایی تو هستی وجود دارن که میشه ازش استفاده کرد؛ و البته بعضیها ازش استفاده می کنن. ام فعلا نمیدونیم چیه. شاید هم هیچ وقت نفهمیم. نیروهایی فراتر از ماده و انرژی. چیزایی که میتونن تبدیل به انرژیهای شناخته شده بشن.

پس من یه نتیجه میگیرم: ممکنه بعضی از کارهای ما انرژی آزاد کنه که فعلا نمیتونیم اونها رو درک کنیم. مثلا بعضی از حرفها و جمله های ما یا بعضی کارامون میتونن دارای نیروهایی باشن که ما فعلا اونها رو درک نمیکنیم. شاید هم یه جایی به حالتی تبدیل بشن که بتونیم متوجهشون بشیم.

ما اول بحث گفتیم همه چیز داره حرکت می کنه به طرف کامل شدن. و گفتیم هیچ چی بوجود نمیاد و از بین هم نمیره (منظور بطور مطلق) فقط از یه حالت به حالت دیگه تبدیل میشه.

پس موقع مرگ چه بلایی سرمون میاد؟ یا بهتره بگم چه بلایی سر تفکرمون میاد؟ چون جسم که معلومه. تبدیل به حالت بهینه تر میشه. برای موجودات بعدی. اما تفکر چی؟ با اینکه نمیدونیم جنسش چیه ولی میدونیم وجود داره و بنابراین نمیتونه مطلقا از بین بره. آیا تبدیل به چیز دیگه ای میشه؟ آیا به یه مرتبه بالاتر میره؟ یا اتفاق دیگه؟

نظام هستی با وجود کثرت موجوداتی که تو اون زندگی می کنن دارای یه وحدت وجوده. همه موجودات باهم در ارتباطن و این ارتباط انقدر منسجمه که میشه همش رو یه وجود در نظر گرفت. وجودی که هوشمند و کامله؛ قانونمند و منظمه و به همه اعمال عکس العمل نشون میده. هر عملی عکس العملی مساوی داره. از طرفی چنان دقیق عمل می کنه که هیچ قانونی برای هیچ موردی استثنا قائل نمیشه. شما هزار بار هم عدد 1 رو با 2 جمع کنین جوابش میشه 3 ! و گفتیم حتی ذهن و تفکر ما دارای نیرو و انرژیه.

اما جهان هستی عکس العمل نیروهایی که ما آزاد میکنیم چطور بهمون برمیگردونه؟ قانون نمیتونه اجرا نشه. بنابراین در مورد اعمالی که ما بازگشتش رو نمیبینیم دیدگاه ما مانع دیدن بازگشت شده. ما همه چیز رو با فکر درک می کنیم نه با جسم. موقع مرگ جسم به خاک برمیگرده اما تفکر فقط میتونه تبدیل بشه به یه شکل دیگه. چون نمیتونه نابود بشه. مثل جسم که تبدیل به چیز دیگه ای میشه.

من حدس میزنم تفکر وارد محیطی میشه که ما تو جهان مادی نمیتونیم اونو ببینیم. ما تو این جهان مادی آدمها رو با جسمشون میشناسیم و تفکر اونها رو نمیبینیم. بنابراین بعد از مرگ حتی اگه تفکر وجود داشته باشه ما نمیتونیم اونو ببینیم.

شاید عکس العمل اعمال در نهایت به همین تفکر باشه. هیچ دلیلی نداره اگه عملی از ما سر بزنه عکس العملش به جسم برگرده. البته عملی که با جسم انجام شده عکس العملش به جسم برمیگرده. مثلا اگه محکم مشتمونو به دیوار بزنیم دیوار هم محکم میزنه به مشت ما!!!

اما اعمالی که با تفکر انجام دادیم اون چیزی که اینجا معیاره و درواقع فاعل اصلیه فکر ماست، نه جسممون. مثلا وقتی کار خوبی انجام دادیم با دستمون یه چیزی رو لمس کردیم. مثلا یه چیزی رو برداشتیم. جسممون همون لحظه عکس العمل محیط رو که از نوع خودشه دریافت کرده. یعنی هستی هم همون لحظه دست ما رو لمس کرده. همون نیرویی که ما به اون جسم وارد کردیم اون هم به دست ما وارد کرده. پس جسم بی حسابه! ولی تفکر نه. تفکر دید بالاتری داشته. بنابراین عکس العملش هم از سطح بالاتری برخورداره. و بازگشتش هم به خد تفکره. چون اون فاعل بوده.

پس با این فرضیات، بعد از مرگ یا به عبارت بهتر جدا شدن تفکر از جسم هم میتونه عکس العمل اعمال به سمت شخص بیاد. بنابراین چون آدمها خیلی از اعمالشونو با تفکر انجام میدن بازگشت اعمالشون هم بعد از مرگ و موقعی که تفکر آزاد شده به سمتشون برمیگرده.

علت اینکه من تاکید زیادی دارم رو اینکه بعد از مرگ عکس العملها به سمتمون میاد اینه که جسم قبلا عکس العمل رو دیده. از نوع مادی همون لحظه که جسم کاری انجام داده همون لحظه هم محیط روی جسم کار معادل رو اجرا کرده. اما در مورد تفکر نه. درضمن تفکر از نظر محاسبه زمان با جسم کمی فرق می کنه. مثلا موقعی که میخوابیم ممکنه در عرض نیم ساعت ب اندازه چند روز زندگی خواب ببینیم؛ یا برعکس. بنابراین معیار زمان برای تفکر متفاوت از معیار جسمه.

اینکه با وجود جسم یا بدون اون عکس العمل برمیگرده مهم نیست. مهم اینه که همه کارها از خوب و بد بازگشتی برابر با خودشون دارن که حتما به سمت ما برمیگرده. یا با جسم و یا بدون اون.

معیار خوب و بد بودن عمل دست من نیست ولی مطمئنا معیاری وجود داره. احتمالا (تاکید می کنم احتمالا) حرکتی که در مسیر هستی باشه کار خوب و خلاف اون کار بد محسوب میشه. یعنی حرکتی که کمک کنه به رشد و تکامل حرکت مثبته و عکس اون منفیه.

درمورد بزرگی عمل هم میخوام یه مثالی بگم.

فرض کنین یه ریموت کنترلر دستتونه که روش یه دکمه داره. این دکمه چاشنی یه بمب خیلی قدرتمند رو که وسط یه شهر شلوغ جاسازی شده رو فعال میکنه و اونو منفجر میکنه. شما این دکمه رو خیلی راحت و با یه انگشت فشار میدین. ظاهر عمل یه کار خیلی کوچیک و ساده است. ولی در واقع کار شما به چه بزرگی بوده؟ در ظاهر فقط فشار یه شاسی و در واقع کشته شدن صدها نفر. حتی ممکنه شما تو یه شهر دیگه باشین و حتی صدا و آثار اون انفجار مهیب رو متوجه نشین. ولی به نظر خودتون این عمل شما چه بازگشتی باید داشته باشه؟ به اندازه فشار یه شاسی یا کشتن چندصد نفر؟!!!

از نظر من با اینکه ظاهر عمل خیلی ساده بوده ولی درواقع عکس العمل مرگ صدها نفر به سمت من برمیگرده و باید هم برگرده. عمل کوچیک من انرژی خیلی زیادی آزاد کرده که باعث مرگ خیلیها شده. پس عکس العمل این عمل به ظاهر خیلی کوچیک من یه نیروی خیلی خیلی بزرگه.

پس من یه نتیجه ای میگیرم: نمیشه از ظاهر اعمال پی به بزرگی اونها برد. بعضی وقتها کارای خیلی ساده و کوچیک نتایجی دارن که خیلی خیلی بزرگتر از  حد تصوره، بدون اینکه ما متوجه باشیم! و البته برعکس اون هم صادقه.

بنابراین کاملا منطقی و محتمله اگه یکی بهمون بگه با انجام یه کار خاص که به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده میاد میشه به نتایج خیلی خیلی بزرگ رسید.

من تا اینجا یه جمع بندی می کنم و بقیه مطلب رو نگه میدارم واسه پستهای بعدی:

ما تو جهانی هوشمند و قانونمند و کامل زندگی می کنیم. اگه اسم این هستی رو فعلا (و فقط فعلا) بذاریم خدا در اینصورت خدایی وجود داره که کل هستی در واقع اونه، هوشمنده، خارج از قانون عمل نمیکنه (عادله) و هر عملی عکس العملی برابر با خودش داره حتی اگه اون عمل یه ذره باشه. خواسته اش رسیدن همه موجودات به کماله و ما اونو بطور کامل درک نمیکنیم. چون ما خیلی چیزها رو درک نمیکنیم.

همچنین تفکر ما هم از جنسی فراتر از ماده و در واقع از یه دنیای دیگه است. من میخوام اسم تفکر رو بذارم روح. موقع مرگ روح ما از جسممون جدا میشه و به یه دنیای بالاتر میره که ما نمیتونیم با جسم مادی اونو ببینیم و عکس العمل همه اعمال رو میبینه. همچنین اعمال ممکنه خیلی خیلی بزرگتر یا کوچیکتر از اون چیزی باشن که ما فکر می کنیم.

خسته نباشین!



خدا - 3

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

در کنار کامل بودن هستی مسائل دیگه ای هم باید مورد توجه باشه. مثلا: همه موجودات و همه چیزایی که تو هستی وجود دارن حرکتی دارن به سمت کامل شدن. موجودات زنده دچار تکامل میشن و اونهایی که نتونن با این حرکت همراه بشن نسلشون منقرض میشه و موجودات جدید جای اونها رو میگیرن. موجودات غیر زنده هم همینطورن. همه مواد میخوان به حالتی برسن که کمترین سطح انرژی و بیشترین سطح آزادی رو داشته باشن (آنتالپی و آنتروپی). یعنی در واقع میخوان در سکون کامل باشن و در عین حال کل هستی برای اونها باشه. در واقع میخوان مثل کل هستی بشن.

همه اجزای هستی دارن به سمتی حرکت می کنن که کل هستی تو اون حالت قرار داره. یعنی کامل شدن. پس کل هستی کامله ولی موجودات همگی دارن به سمت کمال  حرکت می کنن. این یه مساله دیگه رو هم روشن میکنه؛ هستی «هدف» داره، و هدف اون به کمال رسیدن تک تک موجوداته.

در کنار این موارد (کمال و بینهایت بودن و هدفمندی) مورد دیگه ای هم هست: هوشمندی!

حداقل هوشمندی هستی این بوده که تو اون موجود هوشمندی به اسم انسان بوجود اومده. بنابراین هستی انقدر هوشمند بوده که چنین موجودی از اون بوجود بیاد. از طرفی همه انسانها و بقیه موجودات بخشی از این هستی اند. بنابراین هوش اونها هم زیرمجموعه ای از هوش هستی محسوب میشه. (در ساده ترین حالت میشه گفت که هستی به اندازه همه موجوداتی که تو اون هستند هوش داره، چون همه اونها زیرمجموعه هستی اند.) پس از دو زاویه مساله قابل بررسیه:

1)     هستی اونقدر هوشمند بوده که انسان رو بوجود آورده

2)     هوش همه موجودات زیرمجموعه هوش هستیه بنابراین هستی از همه موجودات هوشمندتره

خصوصیات دیگه ای هم وجود داره مثلا اینکه این نظام هستی قانونمنده.

این قانونمندی 2 تا نتیجه داره:

1)     جهان هستی نظم داره. یعنی همه چی همونجاییه که باید باشه. ماه دور زمین حرکت می کنه، زمین به دور خورشید میچرخه، خورشید تو مدار خودش تو کهکشان راه شیری در حرکته، کهکشان راه شیری نسبت به کهکشانهای دیگه متحرکه و هیچ کدوم از این حرکتها برای نظام هستی مشکل ایجاد نمیکنه.

2)     جهان هستی دارای علیته. هیچ چیزی بدون دلیل اتفاق نمی افته. همه تغییرات و تبدیلات با دلایلی اتفاق می افتن. مثلا یه موجودی میمیره. چرا؟ احتمالا چون قلبش از کار افتاده. خوب چرا؟ شاید به خاطر اینکه تغذیه اش درست نبوده. به هرحال همه چی یه دلیلی برای اتفاق افتادن داره.

یه قانون مهم دیگه هم تو هستی وجود داره و اون هم قانون عمل و عکس العمله. این قانون میگه «هر عملی عکس العملی داره برابر با خودش و در جهت فاعل». این توی همه مسائل هستی وجود داره. مثلا در فیزیک و روانشناسی و جامعه شناسی و کلا در همه جا این قانون صادقه.

کم کم میخوام وارد یه سری مسائل اساسی تر بشم. مسائلی که ممکنه به نظر پیچیده تر بیاد.

برای این بحث میخوام یه فرض جدید به مفروضات قبلیمون اضافه کنم. اون هم اینه: «ما همه چی رو نمیدونیم».

بعضی چیزها هست که ما (نوع بشر) میدونیم، بعضی چیزها که نمیدونستیم و بعدا یاد گرفتیم، چیزایی که نمیدونیم و بعدا متوجه میشیم و یه چیزایی که احتمالا هیچ وقت اونها رو نفهمیم. شاید نسل بشر منقرض بشه یا به هر دلیل دیگه ای نتونیم درکش کنیم. ولی این نفهمیدن دلیل بر عدم وجود اونها نیست.

تا همین چند وقت پیش کسی از وجود اتم خبر نداشت. یا نمیدونست ملکول وجود داره. یا حتی مثلا 2000 سال پیش کسی نمیدونست بدن موجودات زنده از سلول ساخته شده.

اینکه کسی نمیدونست مثلا سلول وجود داره دلیل بر عدم وجود سلول نبود. همون زمان هم بدن موجودات از سلول ساخته شده بود!!! فقط الان میدونیم که هست.

به علاوه، چیزایی هستن که ما میدونیم وجود دارن ولی نمیتونیم بفهمیم ماهیتشون چیه. این جور مسائل از قدیم بوده، الان هست و در آینده هم خواهد بود.

مثلا ما نمیدونیم ماهیت خواب و رویا چیه. ما وقتی میخوابیم یه چیزایی می بینیم. واقعا هم می بینیم! اونجا زندگی می کنیم و تو اون لحظه به نظرمون یه تجربه واقعیه. ولی واقعا این دنیا جنسش از چیه؟ از جنس ماده یا انرژی یا چیزی که ما هنوز نمیدونیم چیه؟ نمیدونیم! واقعا نمیدونیم کدوم یکی از اینهاست ولی میدونیم که واقعا وجود داره. (منظور من از ماهیت خواب، عامل خواب دیدن نیست. منظورم جنس خود اون خوابیه که می بینیم. عامل خواب میتونه واکنشهای سلولهای مغز باشه و من هم تو این مورد بحثی ندارم، حرف من راجع به خود دنیای خواب یا رویاست که یه تجربه واقعیه ولی وقتی ما تو اون دنیا زندگی می کنیم کسی که کنار ماست و بیداره نمیدونه ما کجاییم! شاید بشه با عکس العملهای سلولهای مغز فهمید طرف تو خواب چی میبینه اما این که اون چیزی که توی خواب میبینه واقعا جنسش از چیه هنوز مجهوله.)

یا مثلا خود تفکر و اینکه ماهیت (جنس) تفکر و تجسم و تصاویر ذهنی چیه.

بنابراین یه چیزایی هستن که ما میدونیم وجود دارن ولی نمیدونیم چیه، چیزایی که اصلا نمیدونیم وجود دارن و احتمالا در آینده بدونیم و مواردی که نمیدونیم و احتمالا هیچ وقت هم نمی تونیم وجود اونها رو متوجه بشیم.

حالا با این فرضیات ادامه بحث رو تو پست بعدی دنبال می کنیم.

اربعین حسینی را به تمام شیعیان و امام عصر و نایب برحقش تسلیت عرض می کنم



خدا - 2

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

زمان

از نظر زمانی هم اگه فرض کنیم هستی از اول نبوده میرسیم به یه مرز. یعنی همون مرز شروع هستی. قبل از اون مرز حتی اگه فرض کنیم هیچ چی نبوده باز هم میرسیم به همون مساله قانون نبودن! یعنی اونجا قانونی بوده که میگفته «نباید اینجا چیزی باشه». و همین قانون یعنی هستی!

پس نتیجه اینه که هستی از بی نهایت زمان بوده و تا بینهایت زمان ادامه داره. یا حتی شاید بهتر باشه بگیم زمان معلول هستیه. یعنی به واسطه وجود هستی و حرکت در اون زمان تعریف میشه.

بنابراین هستی از اول بوده و هیچ وقت نابود نمیشه. شاید از یه شکلی به یه شکل دیگه تغییر کنه ولی ماهیت اون ثابته و عوض نمیشه.

حالا بیایم و اسم این ماهیت هستی رو بذاریم «خدا». پس این «خدا» یا هستی از بی نهایت زمان و مکان بوده و تا بی نهایت زمان و مکان گسترده است.

یه مساله دیگه: فیزیک میگه همه ذرات باهم ارتباط دارن. حداقل ارتباط اونها ارتباط گرانشی و جاذبه است. یعنی دوتا ذره به هم نیرویی وارد میکنن.

حالا یکی از ذرات هستی (مثلا یه اتم) رو در نظر بگیرین. از طرف جهان هستی چندین و چند نیرو به این ذره وارد میشه و متقابلا این ذره به تمام هستی نیرویی وارد میکنه. این ذره با مجموع این بینهایت نیرویی که بهش وارد میشه تو یه حالت تعادل قرار گرفته. منظورم از تعادل، سکون نیست؛ بلکه حالتی که جسم دارای یه برآیند نیروییه که اونو تو محل خودش قرار داده و متلاشیش نمیکنه.

اگه این ذره رو از هستی حذف کنیم چی میشه؟ منظورم از حذف کردن این نیست که تبدیل به یه چیز دیگه بشه. با نقض قانون بقای انرژی (بقای جرم و انرژی) اونو کلا نیستش کنیم.

در اینصورت نیرویی که از طرف این ذره به ذرات نزدیکش وارد میشد از روی اونها برداشته میشه؛ اونها از مسیر خودشون خارج میشن و به سمت ذرلت دیگه حرکت می کنن. اگه بررسی این فرآیند رو به همین ترتیب ادامه بدیم متوجه میشیم که هستی با یه فیدبک مثبت به سمت نابودی پیش میره و بعد از مدتی کل هستی از هم میپاشه! این مساله در ابعاد کوچیکتر مثل حذف یه المان از یه سازه کاملا ایده ال مهندسیه. یا حذف یکی از اتمهای یه ملکول.

اگه یه ذره رو به هستی اضافه کنیم چی میشه؟ اگه بازم مثل مساله قبلی نگاه کنیم میبینیم باز هم نتیجه همونه؛ یعنی حرکت به سمت نابودی!

پس نظام هستی در شکلی که هست، به کاملترین حالت قرار گرفته؛ نه میشه چیزی بهش اضافه کرد، و نه میشه چیزی ازش کم کرد. این یعنی «کمال»!

تا اینجا نتیجه گرفتیم هستی از نظر زمان و مکان بی نهایته و همچنین کامله.

بقیه اش هم ان شاا... پست بعدی.



خدا - 1

 

نوع مطلب :1 - خدا ،

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

بعضیا میگن خدا وجود نداره. قبول!

ولی میشه قبلش بگین منظورتون از خدا چیه؟ یعنی اون چه چیزیه که وجود نداره؟

بعضیا فکر می کنن خدا یه موجودیه (مثلا یه پیرمرد) که نشسته تو آسمون. اولش بیکار بوده اومده دنیا رو خلق کرده. الان هم نشسته و کارای ما رو نگاه می کنه. از یکی خوشش میاد، از یکی بدش میاد؛ از دست یکی عصبانی میشه و کارای یکی خوشحالش می کنه. بعضی وقتها هم تو کارای دنیا دخالت می کنه. یکی رو خوشحال میکنه، به یکی عذاب میده؛ به یکی زیاد میده به اون یکی کم میده...

آخرش هم همه رو بازخواست میکنه.

خوب؛ به نظر اصلا منطقی هم نمیاد چنین خدایی وجود داشته باشه. پیرمردی که ما وسایل سرگرمی اونیم!

من میخوام از یه زاویه دیگه به خدا نگاه کنم. زاویه ای که شاید خیلی هامون تا حالا از اون به خدا نگاه نکردیم.

من فکر میکنم درک خدا نباید خیلی پیچیده باشه. چون مثلا اکثر پیامبرا بیسواد بودن. حالا اگه خدا خودش تصمیم گرفته که اونها رو به مقام پیامبری برسونه در این صورت عدلی وجود نداره.

پس  پیامبرا خودشون به شناخت و جایگاهی رسیدن که لایق پیامبری شدن. اینجوری هم نبوده که خدا به اونها یه چیزی داده درحالی که بقیه از اون محروم بودن. رسیدن به خدا هم طوری نبوده که یه آدم بی سواد نتونه انجامش بده.

من میخوام با دوتا فرض اولیه شروع کنم. (بدون فرض به هیچ حکمی نمیشه رسید. برای اثبات هرچیزی احتیاج به یه سری مفروضات داریم که مورد قبول هممون باشن.)

اول اینکه: من هستم و وجود دارم.

دوم: جهان اطرافم هم هست. دنیایی که من توش زندگی می کنم «وجود داره».

نمیخوام بحث رو پیچیده تر از این بکنم. چون اگه بپرسیم که از کجا معلوم من وجود دارم و سوالایی از این دست، به یه دور باطل می رسیم که اسمش منطق نیست! از طرفی قرار شد از ساده ترین فرضا شروع کنیم. من فکر می کنم این دوتا فرضیات ساده ایُن که خیلیها قبولشون دارن.

من اینجا یه مساله ای رو بگم! لطفا با حرفهایی که همین اول بحث میزنم راجع به من و چیزی که میخوام بگم قضاوت نکنین. شاید اینجا تو همین اوایل بحث یه چیزایی بگم که به نظر خیلی ها (از جمله خودم!!!) کفر بیاد. ولی همه چی آخر بحث روشن میشه. نمیدونم تا چند روز بعد میتونم این بحث رو جمعش کنم ولی میدونم که امروز و تو این پست تموم نمیشه. بنابراین اگه خوندن این مطلب رو شروع کردین خواهش می کنم تا آخرش برین. اگه تا آخرش همراهی نکنین هم ممکنه در مورد من قضاوت اشتباه بکنین و هم خدای نکرده خودتون رو به یه مسیر انحرافی بکشونین.

خوب؛ این جهانی که گفتیم «هست» از نظر مکانی تا کجا ادامه داره؟ آیا مرزی داره یا بی نهایته؟ اگه مرزی وجود داره بنابراین این طرف مرز «هست» و اونطرفش«نیست»! اگه اونجا هیچ چی نیست بنابراین یه قانونی اونجا حاکمه؛ این که: «اینجا هیچ چیزی نباید باشه!» و خود این قانون اونجا «هست»! پس اونطرف مرز هم جزو هستی محسوب میشه. چون تعریفمون از هستی چیزیه که وجود داره. حالا از هر شکل و جنسی که میخواد باشه.

مکان

بنابراین هستی باید از نظر مکانی بی نهایت باشه.

از نظر زمانی چطور؟

از همینجا بمونه واسه فردا!

موفق باشین



دیباچه

 

نوشته شده توسط:زمان انسانیت

به نام خدا 
 

و آنگاه انسان به دنیا آمد...

خلقتی از نوع خدا؛ خلیفه وی در زمین

همان که بهترین و بدترین مخلوقات را در دل خود دارد...

همانان که هستی به احترامشان خلق شد...

و همانان که جهنم به واسطه وجود آنان پدید آمد...

و هرکدام، خود، راهشان برگزیدند.

هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ آزاد است.

اگه احساس می کنین وبلاگ خوبیه به دوستاتون هم معرفی کنین.

اگر هم احساس میکنین بده بهم بگین چیکارش کنم که خوب بشه! منتظر نظراتونم.

سلام!